خانه می‌چرخد

فکر می‌کنی پرت شده‌ام بیرون

 از سقف آویزان می‌شوم

تو می روی و می‌آیی

و در هر چرخم

جایی از خنده‌هایت بیرون می‌افتد

من پنکه‌ای مغموم

می‌مانم آن بالا

تو بعد از  هم‌آغوشی‌هایت نگاهم می‌کنی

و

بی که بدانی منم

سرت گیج می‌رود

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

حرف که می زنی

می‌گویم سلام

می‌گویی خاک گلدان‌ها را باید عوض کنی

می‌گویم روزها کوتاه‌تر شده‌اند

می‌گویی بلند شده‌اند موهات

می‌گویم تازه رفته بودم...

می‌گویی وقت نمی‌کنی که...

می گویم

می گویی

می گویم

می گویی

و شب

خونین هرکدام برمی‌گردیم و زخم‌هایمان را می‌لیسیم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

ماهی

عادت کرده‌ام به نخندیدن

به فراموشکاری

و ادای آدم بودن درآوردن

کنار دلقک‌ماهی‌های سرخ و سیاه

.

دلتنگ چیزی می‌شوم که یادم نمی‌آید

جواب بوسه را با تشکر می‌دهم

سر می‌خورم ته آب

ماهی‌ها

ممکن است به هفت‌سین بعد نکشند

.

من تو را

پیش از

پیش آمدن

فراموش کرده‌ام

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

که خوب نمی شود دیگر

چقدر ارزشش را نداشت

آن تکه‌ای را که جا گذاشتم در انارهای کال‌سوخته‌ی شهرم

چقدر ریز است

بزرگی حسرتی که مرا بی لبخند تو کرد

من زنده‌ام

بی تکه‌هایم

بی‌خنده‌هایت

و چشم‌هایم

بی‌حواس  که می شوند

کویر می کاوند

دنبال آب.

چشم‌هایم هنوز به تکه‌هایم است

بی حواس زنده بودن که می‌شوم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

رفته

 صدای باران را برایم خیس می‌کنند این پنجره‌ها

تابستان نمی شناسند

نگاه می‌دزدم از تمام پرده های در باد

که سیلی می زنند

روزهایی را 

که تو

پشت همین پنجره‌ها خندیده‌ای

دست تکان داده‌ای

گریه کرده‌ای.

کاش فرق رنگ‌ها را می دانستم

تا هر روز سبز و آبی نشود یادت

پشت تور توری‌های در باد

و آخرین پیراهنت ندانم

کدام روز بود

پشت خمیازه‌ی بی اعتنای صبح

که دست تکان می‌دادی...

باران می آمد؟

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

دیوانه زمین

چنان بی‌چشم

خشمگینم

که دشنام

 بی‌وزن است.

چنان واژه دور است از این روزها

که زمان

با زبانی غریب می‌گذرد

لال است زمین

و من سلام صبح را

در قاره‌ای دیگر پنهان کرده‌ام

برای آسمانی دیگر

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

زمان آویز

چنان گذشته بر من

که هزار سال

خط افتاده بر چشم‌هایم.

می مانم از این آستین‌ها

که هنوز

دستم را می گیرند.

از این پیراهن که هنوز

برایم آغوش دارد...

انگار که دیروز است.

باید به جای خیال

آویز این رخت‌ها می شدم.

می ترسم

از زمانی که بر من می گذرد

و منم که دیگر

اندازه لباس‌هایم نیستم.

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

 

                                                                             

از تو که بی واژه سرودی ام

بی صداترم

بی نگاه مانده ام

سیاه

مثل جنگلی در هم و ساکت

فردای  روزی که کلاغ ها

بی خبر

آوازشان  را

به آسمان برداشته اند

و رفته اند

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :

ماندن

فرار

قفس را بزرگ تر می کند

مرگ قفس را گورستان.

تمام خشمم را به تماشای عموم می گذارم

حالا که دهانت را

زیر لبخند بسته اند

با تمام چشمهایت غرش کن.

دیگر

تمام رگ ها می بَرندمان

به آنجا

آنجا که شکوهی را

از ترس قفس

زنده خاک کرده ایم

با یال و کوپالش

که مبادا فرار

که مبادا مرگ...

که حالا سرگشتگی

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

پوچ

من

از شب خنده های تو

تا صبح تنهایی

هزار پرنده کوچ داده ام

قفسی خالی ام

با وهم صدای کبوترهایی که نیستند 

پشت پنجره ای که نیستم پشتش

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

از من

نشسته ام و در من

کسی می دود

بی که از خیابان های شلوغ بترسد

از چراغ های قرمز بترسد

از ماندن بترسد

می دود تا سرمای غریب روزهایی که طعم آهن می‌دهند

نشسته ام

و کسی در من می‌بافد

رنگ رنگ روزهای خاکستری را

تا آنجا که هنوز سر نینداخته بودم

کور نکرده بودم خنده‌های دلواپسی را

نشسته ام و در من

کسی نفس کم می‌آورد

تا دورها

می‌دود

و با تمام پل‌ها

تهران را به هم می‌رساند

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩٢
تگ ها :

خنده های اتفاقی

دوست داشتن، یاد است 

آنجا که نیست

و تمام عکسها اتفاقی اند

اتفاقی است که تو داری می خندی وقتی نیستم.

تو تمام عکسهایی وقتی نیستی.

 لحظه  

چطور گم شده است

که یادم نمی آید خنده ات، رو به روم

چشمهایت، رو به روم

تمام یادم، دوست داشتن این قاب است

که از کجا معلوم تو؟

چشمهایت 

مهم ترین اتفاق است

میخ به دیوار

در لحظه ای

که نیستم

که نیستی

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :

نیستی

نیستی را پشت پوستم پنهان کرده ام

و نبضم آهنگی بیش نیست

آونگی بیش نیست زمان

میان پس و پیش

پیش نمی رود

پخش می شود

و دستم

چه کوتاه

جا می ماند.

 مرگ

شوخی تلخی ست در دستهای ساعت

دور گردن روزها.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :

 

نه                                                                  

نمی‌شود دلتنگ تو نشد

     با این همه دیوانگی که تن کرده ای 

     تا دور بی افتی از تمام آن خنده ها.

جایی میان بوی خانه و هوای بی تو

نگاهت بیرون می‌ریزد از جایی و

نمی‌دانی

که چه عاجز نمی‌توان دلتنگ تو نشد

میان این همه فرار

میان این همه فراموشی

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :

هنگامه

دروغ نیست

امروز

حتی اگر در هیچ تقویمی نشانش نکرده‌ای

حتی اگر برای فریفتنم آمده‌ای

تمام این لحظه‌ها

تو را به آغوش‌های دیگر تیک تاک کرده این ساعت

بگذار

روی عقربه‌های جلادش بخوابد

تو را آورده این به خواب رفته.

تو اینجایی

دروغ نیست پوستت

خط چشمت که بر دست‌هایم مانده

آغوشت

که بوی هلهله می‌دهد

برای فریفتنم آمده‌ای؟

بیا جای نبودن‌هات را نشانت بدهم

بیا کبودی‌ها را ببوس

مگر نه که برای فریفتنم آمده‌ای؟

دست‌ها،همین دو دستی که برداشتی از سر روزها

همین خنده خنده دلبری

نه تمامت

همین که برگشته کافیست

تا بگذارم

فکر کنند

برای فریفتنم آمده‌ای.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

سیاه

هیچ چیز کم نمی‌کند

از سیاهی سایه‌ای

که بر زمین بیداری می‌کشد

که سرگردان پناه می‌گیرد

میان روزنامه‌ها

بیهوده‌ها...

و غرق نمی‌شود

غرق نمی‌شود

قتل بزرگی ست

عمود ماندن

وقتی

 زنده زنده

گورت را به دوش می‌کشی

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

زار

شط

موهای تو بود،

گرم و مواج

لالایی ظهرهای جیرجیرک،

جرنگه های دستبندت که  موج ها را به نگاه می ریخت

چادرت،

ولوله ی دلهره،

پرواز می کرد

سایه می انداخت

          به شهر 

 

چنان شهید داده ام

در بمباران های این جعد

که هنوز

سیاه می زند...

داغ دارم

هنوز

از این شط به چشم گل آلود.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

 

انتهای بن بست را

به بعدا بی انداز

به بی چارگی.

جای انگشتهایم 

مبادا

بر دیوار، بر چشم، بر صدایت...

پاهایم که سست شد

بیا و لبخند را از موهایم بردار

بیاویز به صورتت

نباید شناسایی شویم.

من

تمام حرفها را می ریزم سر راه

تو فرار کن.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :

 

وا می روند.

ترسناکند آدمهای روز به روز

کوتاه شده

خودم را جمع می کنم

در هر سلام

در هر مستقیم آقا؟

در هر گران است...نمی خواهم

سر هم می کنم

سر هم می کنیم

خودمان را

هر روز

و خیابان ها و چراغ ها نشان مانده اند

که روزی ما

که روزی سرخوشی.

ترسناکند

لب های  پر لرزشم

که یادم نیست اما انگار روزی

لبخند،

دل،

من.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

 

عسلت بوی خون می دهد

وقتی

هیبتت را نمی توانی خم کنی

زیر دود کندو

چادرت را به دندان بگیر

درد بکش

سرباز نو بزا

و بمیر



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد