رفته

 صدای باران را برایم خیس می‌کنند این پنجره‌ها

تابستان نمی شناسند

نگاه می‌دزدم از تمام پرده های در باد

که سیلی می زنند

روزهایی را 

که تو

پشت همین پنجره‌ها خندیده‌ای

دست تکان داده‌ای

گریه کرده‌ای.

کاش فرق رنگ‌ها را می دانستم

تا هر روز سبز و آبی نشود یادت

پشت تور توری‌های در باد

و آخرین پیراهنت ندانم

کدام روز بود

پشت خمیازه‌ی بی اعتنای صبح

که دست تکان می‌دادی...

باران می آمد؟

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

دیوانه زمین

چنان بی‌چشم

خشمگینم

که دشنام

 بی‌وزن است.

چنان واژه دور است از این روزها

که زمان

با زبانی غریب می‌گذرد

لال است زمین

و من سلام صبح را

در قاره‌ای دیگر پنهان کرده‌ام

برای آسمانی دیگر

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

زمان آویز

چنان گذشته بر من

که هزار سال

خط افتاده بر چشم‌هایم.

می مانم از این آستین‌ها

که هنوز

دستم را می گیرند.

از این پیراهن که هنوز

برایم آغوش دارد...

انگار که دیروز است.

باید به جای خیال

آویز این رخت‌ها می شدم.

می ترسم

از زمانی که بر من می گذرد

و منم که دیگر

اندازه لباس‌هایم نیستم.

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

 

                                                                             

از تو که بی واژه سرودی ام

بی صداترم

بی نگاه مانده ام

سیاه

مثل جنگلی در هم و ساکت

فردای  روزی که کلاغ ها

بی خبر

آوازشان  را

به آسمان برداشته اند

و رفته اند

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :

ماندن

فرار

قفس را بزرگ تر می کند

مرگ قفس را گورستان.

تمام خشمم را به تماشای عموم می گذارم

حالا که دهانت را

زیر لبخند بسته اند

با تمام چشمهایت غرش کن.

دیگر

تمام رگ ها می بَرندمان

به آنجا

آنجا که شکوهی را

از ترس قفس

زنده خاک کرده ایم

با یال و کوپالش

که مبادا فرار

که مبادا مرگ...

که حالا سرگشتگی

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

پوچ

من

از شب خنده های تو

تا صبح تنهایی

هزار پرنده کوچ داده ام

قفسی خالی ام

با وهم صدای کبوترهایی که نیستند 

پشت پنجره ای که نیستم پشتش

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

از من

نشسته ام و در من

کسی می دود

بی که از خیابان های شلوغ بترسد

از چراغ های قرمز بترسد

از ماندن بترسد

می دود تا سرمای غریب روزهایی که طعم آهن می‌دهند

نشسته ام

و کسی در من می‌بافد

رنگ رنگ روزهای خاکستری را

تا آنجا که هنوز سر نینداخته بودم

کور نکرده بودم خنده‌های دلواپسی را

نشسته ام و در من

کسی نفس کم می‌آورد

تا دورها

می‌دود

و با تمام پل‌ها

تهران را به هم می‌رساند

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩٢
تگ ها :

خنده های اتفاقی

دوست داشتن، یاد است 

آنجا که نیست

و تمام عکسها اتفاقی اند

اتفاقی است که تو داری می خندی وقتی نیستم.

تو تمام عکسهایی وقتی نیستی.

 لحظه  

چطور گم شده است

که یادم نمی آید خنده ات، رو به روم

چشمهایت، رو به روم

تمام یادم، دوست داشتن این قاب است

که از کجا معلوم تو؟

چشمهایت 

مهم ترین اتفاق است

میخ به دیوار

در لحظه ای

که نیستم

که نیستی

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :

نیستی

نیستی را پشت پوستم پنهان کرده ام

و نبضم آهنگی بیش نیست

آونگی بیش نیست زمان

میان پس و پیش

پیش نمی رود

پخش می شود

و دستم

چه کوتاه

جا می ماند.

 مرگ

شوخی تلخی ست در دستهای ساعت

دور گردن روزها.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :

 

نه                                                                  

نمی‌شود دلتنگ تو نشد

     با این همه دیوانگی که تن کرده ای 

     تا دور بی افتی از تمام آن خنده ها.

جایی میان بوی خانه و هوای بی تو

نگاهت بیرون می‌ریزد از جایی و

نمی‌دانی

که چه عاجز نمی‌توان دلتنگ تو نشد

میان این همه فرار

میان این همه فراموشی

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :

هنگامه

دروغ نیست

امروز

حتی اگر در هیچ تقویمی نشانش نکرده‌ای

حتی اگر برای فریفتنم آمده‌ای

تمام این لحظه‌ها

تو را به آغوش‌های دیگر تیک تاک کرده این ساعت

بگذار

روی عقربه‌های جلادش بخوابد

تو را آورده این به خواب رفته.

تو اینجایی

دروغ نیست پوستت

خط چشمت که بر دست‌هایم مانده

آغوشت

که بوی هلهله می‌دهد

برای فریفتنم آمده‌ای؟

بیا جای نبودن‌هات را نشانت بدهم

بیا کبودی‌ها را ببوس

مگر نه که برای فریفتنم آمده‌ای؟

دست‌ها،همین دو دستی که برداشتی از سر روزها

همین خنده خنده دلبری

نه تمامت

همین که برگشته کافیست

تا بگذارم

فکر کنند

برای فریفتنم آمده‌ای.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

سیاه

هیچ چیز کم نمی‌کند

از سیاهی سایه‌ای

که بر زمین بیداری می‌کشد

که سرگردان پناه می‌گیرد

میان روزنامه‌ها

بیهوده‌ها...

و غرق نمی‌شود

غرق نمی‌شود

قتل بزرگی ست

عمود ماندن

وقتی

 زنده زنده

گورت را به دوش می‌کشی

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

زار

شط

موهای تو بود،

گرم و مواج

لالایی ظهرهای جیرجیرک،

جرنگه های دستبندت که  موج ها را به نگاه می ریخت

چادرت،

ولوله ی دلهره،

پرواز می کرد

سایه می انداخت

          به شهر 

 

چنان شهید داده ام

در بمباران های این جعد

که هنوز

سیاه می زند...

داغ دارم

هنوز

از این شط به چشم گل آلود.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

 

انتهای بن بست را

به بعدا بی انداز

به بی چارگی.

جای انگشتهایم 

مبادا

بر دیوار، بر چشم، بر صدایت...

پاهایم که سست شد

بیا و لبخند را از موهایم بردار

بیاویز به صورتت

نباید شناسایی شویم.

من

تمام حرفها را می ریزم سر راه

تو فرار کن.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :

 

وا می روند.

ترسناکند آدمهای روز به روز

کوتاه شده

خودم را جمع می کنم

در هر سلام

در هر مستقیم آقا؟

در هر گران است...نمی خواهم

سر هم می کنم

سر هم می کنیم

خودمان را

هر روز

و خیابان ها و چراغ ها نشان مانده اند

که روزی ما

که روزی سرخوشی.

ترسناکند

لب های  پر لرزشم

که یادم نیست اما انگار روزی

لبخند،

دل،

من.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

 

عسلت بوی خون می دهد

وقتی

هیبتت را نمی توانی خم کنی

زیر دود کندو

چادرت را به دندان بگیر

درد بکش

سرباز نو بزا

و بمیر



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

 

اگر تمام خواب را زندگی کرده باشم

اگر بیداری کرده باشم تمام این خواب ها را

تو کدام سوی کابوس نیستی؟

دیوارهایی که چهارسویم کرده اند

کجای خواب بیدار می شوند؟

هر چشم که باز  کنم به پنجره

آتش می افتد به خواب

تو افتاده ای پشت در

و من هیچ گاه بیدار نمی شوم



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :

 

سرهنگی هزارساله ام

که مدام از شکوه هنگ سواره می گویم

از تو که هزار سال پیش

فرمان آتش دادی

و من هزار بار زیباتر بودم

نوه ها فقط لبخند می زنند

من مرزهایم را سخت می گیرم

روزهایم را روی هم می چینم

و می ترسم از لبخندها

از مبادا که بوده نبوده ای

از ردی که بر این خاک نیست

 

نیستی

و جنگ من

انگار

سالهاست که تمام شده

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

جستجو

تنگ تر می شود نفس

بی چشم و رو خیابان ها

پنهانت می کنند

و پرچم های شادی پل

در باد سینه می گیرند

تابستان ورم می کند

زیر پاهایم

روی دنگ دنگ پله های آهنی

پله ها هرکدام قاتل اند

چرا من به قتل فکر می کنم؟

به چادر های سیاه

 آن پایین

که حتما تو را زیرشان جا داده اند

حبس می کنم تمام شهر را در سینه ام

بالهایت را قرض بده !

می خواهم غرق شوم

از این هزار توی گم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

 

نامه به پایان نرسیده رفته‌ام

تکه‌ای از من را برایت کاشته‌ام

کنار قاب دانش‌آموختگی‌هایمان.

پشت این پنجره

هنوز آفتاب سالی ست 

که کارگرها این ساختمان را نکاشته بودند

 جنین خورشید شو باز

روی خط کاشی های خاکستری

بگذار خیال باغ‌های نارنجی پرتقال

با بوی صبح‌گاهی گل و علف

در ته مغزت ماغ بکشد

ویادت برود

صبح‌های ماسیده و خاکی خیابان نواب را

حالا که مانده‌ای

 و لبخند را پای قرارداد اجاره

با رهن داده‌ای

نامه‌ تمام نشده رفته‌ام...

تمام شده‌.....

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد