درد را
نمی توانم که نشانت دهم
درد
هزار بار تای آستین تابستانی توست
که جا مانده در زمستان
طعم تمام بهار است
وقتی در زمستان گمت کرده باشم
درد را نمی توانم نشانت دهم
درد،
دوست داشتنت است
وقتی
محو می شود
و آدم ها از پشتش
بی خیال رد می شوند
سر تکان می دهند
سلام می کنند.
درد
بی رنگ است
نمی توانم که نشانت دهم
هیچ کس نمی داند
پرهیبی که می رقصد
خیابان به خیابان
ابر به ابر
چطور باید ببلعد سنگینی اش را
تا آخر روز؟
پاگرد نیست
ساحل است
اینطور که نهنگ نهنگ
هرشب
پا می کشم بر پله ها
می میرم
قبل از در
تیک تاک
گاهی
ساعت نیست
قدمهایت است
که پاریس را به تهران می آورد
رنگ پا
زیر مشکی نازک.
تیک تاک
گاهی بمب است
با چاشنی فلفل
سرخ
که ظریف پر می کند
نقطه چین لبهایت را
تیک تاک
گاهی
صدا ندارد
دو سیم چند رنگ است
که باد بی هوا
به هم وصل می کند
روی صورتت.
تیک تاک همیشه
ساعت نیست
زمان گاهی
منفجر می شود
پیاده رو
خط های فراموشی
سفید
سفید
زیر ماشین می روند
تاریک می شوند
تمام چراغ ها برای فرار سبزند
می ایستم اما
کنار...
خطی بنفش
می شکافد سیاهی شهر را...
می ایستم
و تو پشت هم تکرار می شوی
رنگ به رنگ
روی خط عطرت
که عابری بی خیال از کنارم
پیاده رو را با آن نقاشی می کند
گل بهی که می پیچد
به خاکی صورتت
ابر و باد که می شود
فصل ها می تنند به هم.
می افتم به سرمای دستها
بادبرف فقط تو را می برد
و شرجی
مثل ماری می پیچد دور گلویم.
تمام سال
می شوم حسرت یک بعد از ظهر ناکام
در چشم می مانی و دور
بادبادکی گیر کرده به سیم های برق
مثل همین یخ ها
روی زبانم
مدام اسمت می لغزد و مورمورم می شود
صندلی را سرپای آمدنت نگاه داشته ام
دستم هنوز تکان سلام اول را دارد
و یخ ها توی لیوان
دور اسمت
مدام می چرخند
برگرد به این منظومه
تا دو جرعه دیگر
خورشید هم دورم می چرخد
داغ می شویم
زمین می ایستد و
دریا غرق می شود
پیش از آنکه تو بی هوا ساحل را سربکشی
و توهم دریا غرقت کند
دریا خیس نیست
بلواری ست پر از دود
چراغ...
مثل لاکپشت ها نفس می کشم
سنگین
مثل سنجاقک ها عاشقم می شوند
و مثل کلاغ های تجریش
به طرز غریبی زنده می مانم
بعد از هر مرگ
ناساز
اینجا که ریز می رود روی سیم ها
چین های کنار چشمهات
وقتی می خندی.
بم می شود
نیم صورت تاریکت
زیر چراغ های ولیعصر
بالا بالا
اوج که می شود
سینه ات قلبت
بالا و پایین
و نرم که می شود
محو که می شود
دستت است می خزد پشتش
در قاب
نت ها روی اندامت
برایم می نوازند
من هیچ از موسیقی نمی دانم
نمی دانستم
تب شویه
جا مانده از زنگ زنگ شترها
صحرا می شوم
داغ
سوت می کشند صاد ها
و پرهیب هایی سایه وار
سجده می کنند کج کج نگاهم را
حنانه می شوم
خیالت زیور می بندد به گم گشتگی ام
به مسلخ می روم
کوران می شود...برفدانه ای نو می شوی
آب می شوی
سرد می شوم
آرام می گیرم در سلام های آخر
عکس
زمین آهسته شود
زمان آهسته تر
تو بچسبی تا ابد بر درگاه
بخندی
قدمهای من عکس بگیرد این لحظه را
کند ...سنگین
بخندم به ریش دنیا
به
موج ها
طوفان ها
نگاه هایی که کند مانده اند
تا ثبت کنند
ناگهانِ یک لحظه
بعد را
فارسی بخند

...نمی دانم وقتی چیزی را می فهمی شروع ماجراست یا همه چیز تمام شده.
یک چیزی ام می شود....
مجموعه داستان کوتاه
سپیده سیاوشی
نشرقطره- انتشارات ترگمان
.
نگاهی به "فارسی بخند" - مجمع دیوانگان
باران زبان ریز و برف گنگ- روزنامه شرق، مرتضا کربلایی لو
یادداشتی بر مجموعه داستان "فارسی بخند"- آنیتا یارمحمدی
پیشنهاد خواندن مجموعه داستان "فارسی بخند"- یوسف انصاری
درباره کتاب فارسی بخند- نسرین قربانی
نگاهی به مجموعه داستان فارسی بخند- فرهیختگان، علی چنگیزی
مروری چند بر رابطه: یادداشتی بر "فارسی بخند"-نشریه نواک، رضا فکری
بوی شرجی آغوشت بلم سوار کند
بر رویا
دست پا رو بزنم تا
سوسوی
گاه به گاه
فانوس دریایی
و یادم نیاید از کجا غرق شده ام
میان دو فنجان چای سرد شده
مانده بر میز
میان بوی شط و برف...
لعنت به شیطان!
مهر-سا
باید باشی
سبک سکوت کنی
باشم
و قول بدهم دیگر حرف نزنم
تکه ها ی سال ها را کنار هم بچینی
من بگویم خاکستری اند همه
ساکت بمانی
و نفهمم چطور می فهمی شان
باید باشی
و حرف نزنم
بخندی و من یادم برود بی رنگی ام را
تمام این تکه ها که کنار هم می گذاری
شبیه به هم اند
شبیه به من اند
بی شباهت ترین است
جایت
خالی
چفت نمی شود هیچ تکه ای در آن
نا تمام
این طره های پیچ خورده
گلدان های پاییز
دست هایت
کنار شکردان
روی میزی که نمی دانم هنوز هست یا نه
مثل بودنم
مثل فاصله ات
میان این همه آینه های معوج.
چه نمای آشنایی می دهد
این خیابان
از من
که هنوز دارم دور می شوم
و پشت سرم سنگینی نگاهی نیست
نیستی
چه نمای غم باری قاب می کند
این خیابان
از خداحافظی های زیر لب
سلام های بی خنده
زنی
با عطر سرخ
سیگار می کشد
با موهایی بلوند و
چشمهایی چند رنگ...
زنان از چشم زخم
دور پیله هاشان می لرزند
و بچه هاشان را زیر چادر هایشان پنهان می کنند
در من زنی
بی تفاوت
با لبهایش که بوی سرخ سیگار می دهد
حلقه حلقه دود می شود
لبخند می زند
و هر شب
بچه اش سقط می شود
در من زنی
بی تفاوت
درد می کشد.
واهی
نمی دانی اما
یک بعد از ظهر بی خیال
چنان پیامبری میان روزهایت
کوچ می دهد
که حتی چراغ ها هم تقسیم می شوند
به بعد از
ظهر
و قبل از تاریخ
من ایمان دارم به این خیابان
به زمان که ایستاده
و بعد از آن
فقط مرور شده ام
میان روزها...
ظهور می کنند
عصرهای آن سالها
زندگی آن پایین
پشت هم می گذرد
زرد...آبی...سبز...سرخ
تو مثل پل عابری
بالا...امن
مرگ است
روزی که می افتم
از چشمهایت
آشنایی زدایی
چشم چشم را نمی بیند
هوا آلوده است
و آسمان
از همین بالای پیاده رو سیاه شده
ماسک زده ای
می شناسمت از هزار شناسه
تو اما نمی دانم
لبخند می زنی؟
سلام می دهی؟
لبت را می گزی؟
فقط چشم هایت ...
که آن هم
چشم چشم را نمی بیند
رد می شوم
رجز
اینقدر مصمم
محکم
کمر به ویرانی کدام به خیالت آبادی بسته ای؟
دست هایم
سراسر متروکند.
این ارتش بازوهایت
که دژ کشیده اند دور نگاهت
دارند
برای کدام بام شکسته شانه هایم شاخ می کشند؟
دشمنی که پناه می برد
به ارتشت
جنگ را بی آغاز باخته
آتش بینداز به این قلعه
بگذار بسوزند
شانه هایم...
دستهایم....
دشمن شاد شو!
برگشته ام
از چه فرار می کردم؟
وقتی دو سوی این خیابان درد بود
چهارنعل دویدن هایم را قفل زده اند
کرت کرت قدم می کشم
و فراموشی را تمرین می کنم
-کفش ها ضمیمه به ناسازی ات.
سنگ ها زیر پایم تیر می کشند
- از چه فرار می کنی؟
سراسر این خیابان یک اسم دارد
باید سر بیندازم
و یاد ببردم که چطور پابرهنه
بازگشته ام
روسیاه
به دستی
که سیلی اش فرق روزهایم را کج کرد
اینطور یکوری
سر به زیر
خانم
← صفحه بعد
نظرات ()
