گل بهی که می پیچد

به خاکی صورتت

ابر و باد که می شود

فصل ها می تنند به هم.

می افتم به سرمای دستها

بادبرف فقط تو را می برد

و شرجی

مثل ماری می پیچد دور گلویم.

تمام سال

می شوم حسرت یک بعد از ظهر ناکام

در چشم می مانی و دور

بادبادکی گیر کرده به سیم های برق



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

 

مثل همین یخ ها

روی زبانم

مدام اسمت می لغزد و مورمورم می شود

صندلی را سرپای آمدنت نگاه داشته ام

دستم هنوز تکان سلام اول را دارد

و یخ ها توی لیوان

دور اسمت

مدام می چرخند

برگرد به این منظومه

تا دو جرعه دیگر

خورشید هم دورم می چرخد

داغ می شویم

زمین می ایستد و

 دریا غرق می شود

پیش از آنکه تو بی هوا ساحل را سربکشی

                         و توهم دریا غرقت کند

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

 

دریا خیس نیست

بلواری ست پر از دود

چراغ...

مثل لاکپشت ها نفس می کشم

سنگین

مثل سنجاقک ها عاشقم می شوند

و مثل کلاغ های تجریش

به طرز غریبی زنده می مانم

بعد از هر مرگ

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

ناساز

اینجا که ریز می رود روی سیم ها

چین های کنار چشمهات

وقتی می خندی.

بم می شود

نیم صورت تاریکت 

    زیر چراغ های ولیعصر

بالا  بالا

اوج که می شود

 سینه ات قلبت

بالا و پایین

و نرم که می شود

محو که می شود

دستت است می خزد پشتش

در قاب

نت ها روی اندامت

برایم می نوازند

من هیچ از موسیقی نمی دانم

نمی دانستم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

تب شویه

جا مانده از زنگ زنگ شترها

صحرا می شوم

داغ

سوت می کشند صاد ها

و پرهیب هایی سایه وار

سجده می کنند کج کج نگاهم را

حنانه می شوم

خیالت زیور می بندد به گم گشتگی ام

به مسلخ می روم

کوران می شود...برفدانه ای نو می شوی

آب می شوی

سرد می شوم

آرام می گیرم در  سلام های آخر

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

عکس

زمین آهسته شود

زمان آهسته تر

تو بچسبی تا ابد بر درگاه

بخندی

قدمهای من عکس بگیرد این لحظه را

کند ...سنگین

بخندم به ریش دنیا

به

 موج ها

طوفان ها

نگاه هایی که کند مانده اند

تا ثبت کنند

 ناگهانِ یک لحظه

                          بعد را

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

فارسی بخند

...نمی دانم وقتی چیزی را می فهمی شروع ماجراست یا همه چیز تمام شده.

یک چیزی ام می شود....

فارسی بخند

مجموعه داستان کوتاه

سپیده سیاوشی

نشرقطره- انتشارات ترگمان

.

نگاهی به "فارسی بخند" - مجمع دیوانگان

  باران زبان ریز و برف گنگ، روزنامه شرق- مرتضا کربلایی لو

یادداشتی بر مجموعه داستان "فارسی بخند"- آنیتا یارمحمدی

درباره فارسی بخند- علی چنگیزی 

پیشنهاد خواندن مجموعه داستان "فارسی بخند"- یوسف انصاری

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

بوی شرجی آغوشت بلم سوار کند

                                     بر رویا

  دست پا رو بزنم تا

سوسوی

گاه به گاه

فانوس دریایی

و یادم نیاید از کجا غرق شده ام

میان دو فنجان چای سرد شده

مانده بر میز

میان بوی شط و برف...

لعنت به شیطان!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

                                                                                    مهر-سا

باید باشی

سبک سکوت کنی

باشم

و قول بدهم دیگر حرف نزنم

 تکه ها ی سال ها را کنار هم  بچینی

من بگویم خاکستری اند همه

ساکت بمانی

و نفهمم چطور می فهمی شان

باید باشی

و حرف نزنم

بخندی و من یادم برود بی رنگی ام را

تمام این تکه ها که کنار هم می گذاری

شبیه به هم اند

شبیه به من اند

بی شباهت ترین است 

جایت

خالی

 چفت نمی شود هیچ تکه ای در آن

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

نا تمام

این طره های پیچ خورده

گلدان های پاییز

دست هایت

کنار شکردان

روی میزی که نمی دانم هنوز هست یا نه

مثل بودنم

مثل فاصله ات

میان این همه آینه های معوج.

چه نمای آشنایی می دهد

این خیابان

از من

که هنوز دارم دور می شوم

و پشت سرم سنگینی نگاهی نیست

نیستی

چه نمای غم باری قاب می کند

این خیابان

از خداحافظی های زیر لب

سلام های بی خنده

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

 

 زنی

با عطر سرخ

سیگار می کشد

با موهایی بلوند و

چشمهایی چند رنگ...

 زنان از چشم زخم

دور پیله هاشان می لرزند

و بچه هاشان را زیر چادر هایشان پنهان می کنند

در من زنی

بی تفاوت

با لبهایش که بوی سرخ سیگار می دهد

حلقه حلقه دود می شود

لبخند می زند

و هر شب

بچه اش سقط می شود

در من زنی

بی تفاوت

درد می کشد.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

واهی

نمی دانی اما

یک بعد از ظهر بی خیال

چنان پیامبری میان روزهایت

کوچ می دهد

که حتی چراغ ها هم تقسیم می شوند

به بعد از

ظهر

و قبل از تاریخ

من ایمان دارم به این خیابان

 به زمان که ایستاده

 و بعد از آن

فقط مرور شده ام

میان روزها...

ظهور می کنند

عصرهای آن سالها

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

 

زندگی آن پایین

پشت هم می گذرد

زرد...آبی...سبز...سرخ

تو مثل پل عابری

بالا...امن

مرگ است

روزی که می افتم

      از چشمهایت

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

آشنایی زدایی

چشم چشم را نمی بیند

هوا آلوده است

و آسمان

از همین بالای پیاده رو سیاه شده

ماسک زده ای

می شناسمت از هزار شناسه

تو اما نمی دانم

لبخند می زنی؟

سلام می دهی؟

لبت را می گزی؟

فقط چشم هایت ...

که آن هم

چشم چشم را نمی بیند

رد می شوم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

رجز

اینقدر مصمم

محکم

کمر به ویرانی کدام به خیالت آبادی بسته ای؟

دست هایم

سراسر متروکند.

این ارتش بازوهایت

که دژ کشیده اند دور نگاهت

دارند

برای کدام بام شکسته شانه هایم شاخ می کشند؟

دشمنی که پناه می برد

به ارتشت

جنگ را بی آغاز باخته

آتش بینداز به این قلعه

بگذار بسوزند

شانه هایم...

دستهایم....

دشمن شاد شو!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

برگشته ام

از چه فرار می کردم؟

وقتی دو سوی این خیابان درد بود

چهارنعل دویدن هایم را قفل زده اند

کرت کرت قدم می کشم

و فراموشی را تمرین می کنم

-کفش ها ضمیمه به ناسازی ات.

سنگ ها زیر پایم تیر می کشند

- از چه فرار می کنی؟

سراسر این خیابان یک اسم دارد

باید سر بیندازم

و یاد ببردم که چطور پابرهنه

بازگشته ام

روسیاه

به دستی

که سیلی اش فرق روزهایم را کج کرد

اینطور یکوری

سر به زیر

خانم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

 

هزارها هزار فرسنگ دورم

از آن روزهایی که

چشمهایت راه داشت

حالا هوای روزهای مباداست

و من نمی دانم

لمس دستهایت را زیر کدام ابر خاک کرده ام

چشمهایت قحطی تابستان است

از دستهایت

دستهایت

برف می بارد

و من

بی پناهی هزار هزار گنجشک سرمازده ام

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

تغییر نام

"...بعد هم چه فرقی می کرد لیلا یا نازنین یا فردوس یا هر اسم دیگری، همه ی متولدین آبان 53، مرگ:75

از در تو نیامده گفتی، امروز نازنین صدام بزن! خیلی اسم قشنگی است، نه؟

راه می رفتی و می چرخیدی و می خندیدی و دستت مدام توی هوا تکان می خورد. گفتم، پس لیلا چی شد، مگر لیلا قشنگ نبود؟

گفتی چرا قشنگ بود اما ازش خسته شدم..."

-ویران می آیی، حسین سناپور-چهارم:سنگی با نام همه ی دخترهای آبان 53

پ.ن: نام اینجا عوض شد. فقط نام

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

 

خرما ها را ردیف کرده ام

دست کتری را می گیرم که این طور

توی سرش نزند

داغ می کند

عرق را از پیشانی لیوان پاک می کنم

لرزش دستم

ضرب می گیرد میان سینی و نعلبکی ها

این باز آمدنت

سنج و دمام کم دارد

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

گاو

تو زاهد 

بست نشسته میان معبدی آجری

با دیوارهای چین

من اما میان میدان

با دو نیزه بر پشتم

میان حوریان قدسی ات که سیگار به لب

با پرچم های سرخشان

سر می دوانندم

من خسته ام

و پرچم های سفیدم را گم کرده ام

بخار از سرم بلند می شود

و هیبتم در هر پیچ روی پاهای نازکم سر می خورد

 فرشتگانت لا به لای دود

دندانهایشان را نشانم می دهند

ماه کامل است

این بار

از هند 

گرد سرخ بیاور

بودنت را بر پیشانی سفیدی ام انگشت بزن

زرد تر از دیوارهای آجری

گاوی ست زخمی

که

بر ماه ماغ می کشد.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد