جایت
روی چشمانم گود افتاده
می بخشمت
قلبم به اندازه تمام نبودنت
بزرگ است......





خلخال به پا
با ضرب ساعت
روی لحظه هایم ِرنگ می گیرد
تکرار زمان
کفشها همان کفشها
من همانم
این بارتکرار زمان
چه بد می رقصاند مرا....






  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸۱
تگ ها :

 

کلاغ ها با اولین برگ
رفتنت را قار زدند
در شکاف بی منطق قهوه هم
پیدایت نکردم
غروبها غریب تر از پیش
نبودت را به سرم می کوبند
و من
هنوز هم برای آمدنت
تاس می ریزم...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳۸۱
تگ ها :

 


- حوصله ات را ندارم ....!
محکم بود
سرخ شدم
بی موقع که مزاحم ....... نه ......راستی؟!...
نگاهم می لرزید
صدایم هم
از تنها گلدان کنارم خجالت می کشیدم
و
همچنان با صدای بوق حرف می زدم...


  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸۱
تگ ها :

 



کنار آب به دنیا آوردمش..... سفید و خیس .....
روی خاک بزرگ شد ..... پابرهنه.....
زیر درختها جا ماند......
فراموشش شدم ...... قرمز مرد
فردا کنار آب خاکش می کنم...
کاش گریه نکنم
روزی به دنیا خواهد آمد.....شاید جایی دیگر...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱ آبان ۱۳۸۱
تگ ها :