شکست نور

نگاهت را حالا می خوانم

که سفيد بوده....

آينه می شوم برای چشمهات

داغ می شوی...

ديگر فهميدم

منشور نگاه تکرنگت نشوم...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

ريگرت

عصرهای سی سالگيت دختری بيست ساله بود ٬كه برايت كتاب می آورد...با چاي...قهوه ای چشمهايش را می ديدی كه چطور می لرزيد...با دستهاش...و باز هم برايش منطق می خواندی

حالا...غروب های پنجاه سالگيت را دختری ده ساله پر می كند كه«..پدرم گفت اگر تنهاييد می توانيد شام را با ما ميل كنيد...» ...با كمال ادب...«مثل هر شب» را نمی گويد....قهوه ای چشمانش كه صاف نگاهت می كند٬دلت را می لرزاند....می بينی چقدر كتاب می خواهی و پسری سی ساله كه صاف توی گوشش بزني...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

 

دستم را روی عکست می گذارم

که هر روز بزرگتر می شود....

بزرگ....

حتی چال گونه ات هم پيداست

وقتی می خنديدی

کور بودم؟!...

هيس می دهم به فکرهايم

کسی که بازويم را گرفته و توی خواب لبخند می زند تو نيستی...

مجبور نيست خواب مرا ببيند

مور مورم می شود

هیـــــــــــــس....

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٤
تگ ها :