به همين سادگی

حالا که فکر می کنم

نبايد همان طور می گذشتم

-سنگين و سرد-

بايد سلام می کردم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :

 

آنقدر خواب آسمان ديده ام

     که چشمانم آبی شده

....مانده پر از پرنده شوم...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :

روز مرگی

آن روز صبح که از خواب بيدار شد ٬نمی دانست که قرار است ماشين توی پارکينگ نباشد...يک ربع منتظر تاکسی سر خيابان بايستد....دير به مترو برسد....و درست موقعی که خودش را به زور توی جمعيت جا می کند در بسته شود و دستش با سامسونت بيرون بماند....نه...روز دردناکی است

آن روز صبح که از خواب بيدار شد ٬نمی دانست که قرار است ماشين توی پارکينگ نباشد...روی ميز آشپزخانه نامه ی dear jon همسرش را ببيند:”عزيزم...ما از اول هم راه خوشبختيمان جدا بود“....تا شب سيگار بکشد و به راههای خوشبختی٬همسرش و ماشين فکر کند...نه ....روز دردناکی است

آن روز صبح که از خواب بيدار شد ٬نمی دانست که قرار است ماشين توی پارکينگ نباشد...تا ظهر دنبال ماشين و پسر ده ساله اش بگردد...آخر سر همسرش با گريه به گوشيش زنگ بزند که...نه... روز دردناکی است

آن روز صبح که از خواب بيدار شد ٬نمی دانست چه روز بدی در انتظارش است....

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :