در ها را می بندم

از لای کتابها می آيی

می خزی توی چشمانم

وا می داريم به نوشتن

            ....هيچ نمی نويسم

آنوقت است که در می مانم

جايی برای من نگذاشته ای...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

 

باران می بارد

نقطه

سر خط.

خيالم را باد می برد.

او می خندد

نقطه نگذار

صرف کن

می خندم٬می خندی٬ می خندد..

می خندد؟!..

سپيده زد

نقطه

سر خط

خيالم بوی نم می دهد

نقطه نگذار

صرف کن

می خندد...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

از آن بالا...

همين جوری پذيرفته بودمش.صبحها تختم را مرتب می کرد٬صبحانه را آماده می کرد٬اتاق را جمع و جور می کرد٬ گاه گاهی هم حرف می زد .از پنجره آمده بود. يک شب که می خواستم بخوابم . پنجره را باز کرده بودم. برگشته بودم دراز بکشم که جلويم سبز شد. گفت همسايه طبقه بالاست و همانجا زير پنجره دراز کشيد . تا صبح نگاهش کرده بودم . خوابم نبرده بود. بعدها گفت که می خواسته خودش را از طبقه هفتم به پايين پرت کند که به سايه بان اتاق من گير کرده و آرام خزيده توی اتاق.

   هنوز هم گاه گاهی ار پنجره اتاق به بالا نگاه می کنم٬ آخرين طبقه از ساختمانی شش طبقه...چاره ای نداشتم ...همين جوری پذيرفته بودمش.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

سرخورده

سر ميز شام نشسته ای ٬ آرام و دلپذير٬ تلفن زنگ می زند٬گوشی را بر می داری ٬ سعی می کنی  نشان ندهی دهانت پر است٬ آقايی خيلی مؤدب احوالپرسی می کند می گويد از همکاران زنت است و می خواهد گوشی را به او بدهی .آنقدر مجذوب لحن جدی اش می شوی که بدون هيچ پرسشی گوشی را به همسرت می دهی و همينطور که شام می خوری زير چشمی نگاهش می کنی٬يادت هست که بعد از تلفنش با لبخندی اين روشنفکريت را حتماً گوشزد کنی...

اول سرخ می شود و با بهت نگاهت می کند٬بعد گوشی را قطع می کند و روی ميز می کوبد و می گويد  آن آقا يک مزاحم بوده که در همين چند ثانيه کلی فحش رکيک داده و به پخمگی تو خيلی چندش آور خنديده...

دستپاچه می شوی ٬ بعد عصبانی و بعد عصبانی تر ٬توی دلت فحش می دهی و پشت هم تصميم های احمقانه می گيری...آخرموقعی که همسرت بی صدا ظرفهای شام را می شويد سرت را زیر پتو می کنی ٬بالش را گاز می گيری و زار می زنی...     

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

دخترانه

ايش....

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

به روايتی...

می آيی

می گزی پوست گوزن دستکشت را

می گويی : می دانی !؟....می خواهم شوهر بکنم

خوب بکن...

فکر کردی می ميرم....

   اين سايه روشن از يه ترجمه قديمی رو کنار اصل شعر  بذاری خدا می دونه چقدر شبيه باشه...

اُه... ماياکوفسکی بيچاره...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۸ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

 

دعای سوم

   خدايا هنوز هم داری ما رو می بينی؟....مسخره ايم...نه؟

      ( ديدی خدا...کفر گفتم )

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

 

دعای دوم

  خدايا به خاطر اين روز ازت مچکرم....

                                          سپيده

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

 

دعای اول

خدايا هيچ بنی بشری رو سر دو راهی نذار........

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

 

بزرگ شدم؟!..........

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

 

۱.

پشت هق هق چشمهای سرخت

هی می مانم

ده...نه...هشت

تا چند؟

سبز نگاهم کن

دير شده....

۲.

  هنوز به سر نرسيده ام

که به خانه...

خاموش می آيی

نمی بينمت...هستی؟!

فردا که آمدی بخوان

آخرش را من تمام کردم

قصه تلخی بود

       بيداری شهرزاد؟....

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

 

۳ سال بعد.........

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :