من مرد

زیر پاهای من که

هنوز دور میدان

منتظر

 قدم می زند

خودم هم عاشق همان بودم.

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :

 

وقتش...وقتم.
باز کنید آغوش هایی را که برایم گل زده اید .
خیالتان راحت.
جور می شود
قصه ام با سینه هاتان .
از پس شانه ام
پوزخند ها را نمی بینم.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :

ضالين

فلک خودش را به زمین زده.

 یعنی حواسش نیست

مرا گم کرده.

نگاهم را اتفاقی می گیرم

وقتی از کنار روزگار رد می شوم

اوه...شمایید؟.....نمی دانستم حالتان خوش نیست!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :