مردک

حالا یک لنگه پا دنبالت

بیافتم

از اسب.

نه هفتخان که شصت

که یــــــادم هست

که مـــــــــن پست

تو چه؟

حقا که دیوارم در است.

می گذری راحت.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

 

می نشینم

این ایستگاه ٬ بی سقف هم پناهم می دهد.

بیایی

از کجای این خیابان چندم

تا ساختمانی که هم پایم قد کشید.

چندم برج است امروز؟

این همه ماشین بی نام و نشان

کدامشان مستقیم....

تمام قدم هایت را نبودی آسفالت کرده ام.

اما پیدا می کنی.

هنوز گورخر نرده ها زیر آفتاب به نامت مانده.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

 

می ایستم میان درختها

تو ایستادی

درختها هم.

این باد چرا فقط مرا تکان می دهد!

راه عقب می ماند از من

از تو هم گاهی

-مساوی-

حرفهایم را درست تقسیم کرده ام

راه را هم

پس چرا باز بدهکارم به تو؟!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

 

بهتر نشد؟!

حالا که می بینی قوس ابروهایم از طاق آسمان نیست!

از آن دور حتی

می توانی  ببینی

همه ی دختران زمین الهه اند...

بهتر نشد؟!

همان جا بمان....بزرگتر شدی !

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

 

خاموشش کن

رادیو را نگفتم ...سیگارت را می گویم

حالاست که از دود گمت کنم

چیزی نمی گویی؟!...

«خوب» هم شد حرف؟...بگذار خودم بگویم

اگر باران نمی گرفت هنوز آنجا بودیم

زیر آن درخت...نگاه کن...

«خوب» هم شد حرف؟

من می روم....زیر همان درخت...

حالا روشنش کن.

سیگارت را نه... رادیو را می گویم

بگذار از صدا گمم کنی....

نمی خواهد بگویی«خوب». 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :