باید تمام لحظه هایم را دلداری بدهم.

جا مانده ام از ثانیه های این چهار راه.

«یک طرفه است.

اشتباه آمدید خانم!»

دیگر این ایستگاه هم پناهم نمی دهد.

اسمم را کی بر داشته اند از سر در؟

«شما که بهتر می دانید!

دوستی دوستی می آورد» - مثل پستچی که نامه -

تا صادقیه هر چه هم رو بر گردانم٬

تابلوی کارواش آبی ام می کند

- با اتوبوس هایی که تبلیغ رب و نوشابه می برند-

«شما که بهتر می دانید!.»

دوستیتان به دستم رسید.

خیلی مایلم که بیایم اما متأسفانه نمی توانم.

باید تمام لحظه هایم را دلداری بدهم.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

خواب

دستم کوتاه از بلندی روز.

سپید تمامم

چه گفته اید به سایه ام

که دیگر دنبالم نمی آید؟

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

 

فرشته ی شانه ی راستم فقط سر تکان می دهد

فرشته ی شانه ی چپم تند و تند می نویسد.

  

نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

 

پاسم داده اید

به آن

پاس به آن

پاسبــــان

پاسبانم شده اید

رامم.

کجا را دارم

     با این زنگوله ای که به پایم مانده.

با صدای نی هم گم نمی شوم دیگر.

  

نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :