بی صدا

وقتی

آرام

به چشمهایم تلنگر می زنی

قلبم

دمش را تکان می دهد و لیز می خورد

ماهی ها

حواست نباشد

لبخند هم می زنند...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

سهمی

به بالا خم می شوم

چیزی مثل قوس درونم خط شده.

وقتی سهمی ندارم از وقت!...

**

زود هم عرض و طول شدیم.

هنوزمان کم بود؟

یا

مماسمان در مطلق؟!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

 

الاغ فکر من بود

و

اسب چموش چشمانت

این قاطر بی مصرف عشق را چه کنیم؟!...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

 

از خوابهایم که رفته ای.

گله ای نیست.

تا چند فنجان قهوه

در انتظار فالت

 بی خواب شوم؟...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

 

تکان تکان
می ريزند از من
خيسی شان چسبيده به نوک انگشتهايم
معلوم است.
بی آنها هم
انگورم!   
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

 

نمی خواهم عابری باشی
که در یک روز خوب
سر خم می کند
لبخند می زند
با احترام سیگارش را خاموش می کند
در مورد اینکه مزاحم نیست می پرسد...
نمی خواهم آشتی کنم
با سالهایت
می خواهم فکر کنم فتح شده ام
با کلاه خود.
  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :