می توانم بگذارم موهایم یقه ی باد را بگیرد

دستم توی جیبم خفه شود

دهانم بی هوا سرفه کند

یا می توانم جواب ندهم

کلی

ساعت چند است؟ را

اوتوبوس تازه رفته است؟ را

زنگ را

دست را

نمی دانی ولی

می توانم بد تر هم بشوم روزهای دوست داشته نشدنم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :

 

یک چیز این میان نیست

که فقط من می بینم

نمی بینم

از «من» بودن است.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :

 

-تا ابد-شوخی بود.

روزی از جایی

همین مارهای آهنی

به خانه ی اول برم می گردانند

از پله های ریل....

برای آن روزم تاس بینداز.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :