بیا بیدار بنشینیم

می توانم تا ساعت ها بپیچم به دسته ی این فنجان

می توانم هنوز تمام نگاهم را بدهم

به چشمانت که اینطور برفکی می رقصند

.

از بی رویا غلت زدن می ترسم

از بی زنگ بیدار شدن

نگذار بخوابم.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :

 

تو نفس می کشی .

بلند.

آنقدر بلند که برف پاک کن ها می ایستند و

قلبم هی پر رنگ می شود و کمرنگ

می چسبد به پنجره.

من چشمم به تمام نقره ای های متالیک.

نمی خوانم دیگر حرف پلاکت را

نگاهت را ...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :

گرگ ومیش

سردی تنم از ترخون است

و بزم زیر زمین های خیس.

هوا که از چشم افتاد

می چراندم این همه میش را با چشمی که نداشتم.

می لرزیدم و می رقصاندم

تا تو گرگ را ببری به آن سمت و مرا به این سمت و ناموس را

آب نبرد...

رویم را دسته گل کردم به آب...

نمی بینی

اما

از این سمت رود خانه هم گرگ می رقصانم.

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :