خودم بر می گردم

از اینجا به بعد

اشکم را قورت می دهم
چشم می دهم به سیمهایی که
                       از ماه می گذرند

از اینجا به بعد
چراغ ها به خانه می رسانندم
از پشت قرمزی چهار راهی که همیشه

                                سردت می شود.

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

درد

روزهای آخر فقط درد دارد
تنهایی.
ویار ندارد
که دلت مدام زیر و رو شود از
حرف.
خون بر می دارد خاطراتت را

انداختنی نیست
کندن این همه رگ ....
زیادی بزرگ است.
این روزهای آخر فقط درد دارد

تنهایی

حرفت نمی گیرد.

  

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

خواب

اتفاقی نیست.
خیالت همینطور به خوابم نرسیده.
بعد از این همه سال...
چشمهایم لای در ماند
از آن روزها
که ببینم کنار پنجره
باشی
و
نباشی.
اتفاق همینطور افتاد.

از پنجره.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :