غوغا

توده درهم صدای گنجشک ها

درخت می شود توی سرم.

می پیچم به شاخه های آواز.

جیک می کشم به هر عابری که می نشیند این زیر.

سنگ صدایت

می پراند درختم را.

                     خوبم!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

1

تمام دلخوشی ام

از آن روزها 

نیم عکست است با

لبخندی به دوربین و

نگاهی به لحظه ای گم.

دور...

دیگر کسی نمی داند

آن چهار انگشت،

 دست من است  دور بازویت

که از عکست کوتاه شده  ...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

سکون

کاشی ها باید بغضم را بفهمند

که مدام از خطها شان می گذرم

که هر چهارتا یشان را یکی نمی کنم دیگر.

کسی باید بفهمد بغضم را.

کسی نه مثل این آدم ها که خیابان ها شان  همیشه

از روبرویم است .

کسی نه مثل این خیابان ها که آدم هاش همیشه

از روبرو می آیند.

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :