ریجکت

دوست دارم بعد از آن

"بالای کوه که آنتن ندارم"ت

پرت شده باشی پایین

و

من

تمام این روزها را

برای

             تو

و حسرت کافه هایی که دوست داشتی با من بیایی

گریه کرده باشم.

دوست ندارم فکر کنم

تمام شهر آنتن ندارد.

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

نعل وارو

ایستادنم

آمدن بود و

تو

همین طور که می آمدی

می رفتی... .

انصاف به میان

نگو نماندم!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

جمع کن

این قاب دستمال نیست.

مد شده.

روسریم است.

خودم که نه، نمی توانم.

این دنباله هایش که می پیچند دور انگشتهایم

و باز می شوند

می خواهند بگویند

در نمی آیم از سر

بس است.

باید بروم.

خودم که نه،نمی توانم بگویم.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :