اسفند

وقتی هنوز میان سرخی خاک

و

زردی آفتاب

آتش می گیرم و چهارده ساله می شوم

                             امید است به اسفند دانه های چشم حسود

می ترکد

بند بند دلم

از این آتشی که می ماند

تویی که می پری از آتشدانم

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

ظاهرن

میان این سلام

و

آن علیک

دیگر چیزی نیست

جز یک چاله .

دوستی  را چال کرده ایم

و نفرتی  قد بلند را

که سرش از چاله بیرون مانده

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

یادوار 2

خودت که نیستی

اما خیالت گاهی دلش برای خیالم تنگ می شود

گاهی هم من و خیالم هوایی ات که می شویم

خیالت می آید و دستمان را می گیرد

می برد خیابان گاندی

انقلاب

سینما ...

و توی تاریکی

حواسمان که نیست

سرش را می کند لای موهایمان

و

می بوسدمان

خودت که نیستی دیگر

ما سه نفر زندگی خوبی داریم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :