پناه

چنان ظریف می خندم که

 بغضم بیرون نریزد

دست می کشم به کبودی ای که از چشمت سرازیر شده

نمی خندی

می گویم

می دانی؟...هنوز شبیه ترینی به آن که دوست داشتمش

می دانم...

به دلم که فکر می کنی خوش است

نمی خندی

به دلِ خوشم شاید بخندی

می گذاریم به حساب بی خبری

اما می فهمم ... بی که بدانی دلت گرم تر می شود

از فریادی که بر بام می بری

امشب.

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :