بگو نترسیم

دستت را بده

باید دنبال خیابان های فراری بدویم

بازی نیست

یک روز هم برمی گردیم و می بینیم

مرا بلعیده این آسفالت

و تو بی نفس

  دود سیگارت را توی چشم های آسمان فوت می کنی

 

دستم را ول نکن

باید نرده ها را باهم بپریم

نه ....بازی نیست

یک روز هم قوزک پای ما گیر می کند

به اخمی که شلیک می شود

 

وصیت زنده ماندنم است

اگر مردیم که هیچ

        "به نام ما

دستم را پیش خودت نگه دار"

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

خط خط

سیاه مشق زلفم است

هرچه بر زیبایی این تابلو مانده

خط لبم را نستعلیق بکش

با  سرکش های هرچه سرخ تر

روی بند کلامت دیگر جای نمی گیرم

و  در تمام نشانه ها ابهامی از من مانده

نمی بینند

چطور زبر زنجیری پوزخند می زنی

و چطور زخم می زند نگاهت

که هرچه نقطه هم از چشمهایم بردارم

فقط خط های سفید را دنبال می کند

روی سیاهی پاشیده بر پیشانیم

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :