طوفان

طوفان از تقه‌ی در آغاز می‌شود

وقتی چشمهایم باز می‌شوند

و تار مویت پیچیده به بالشم

                               تاب می‌خورد.

لیوانت را شسته‌ای

و عطرت را به پنجره‌ی باز داده‌ای.

با تار مویت پیچ می‌خورم.

باید ایمان می‌آوردم

                    به بودنت

حالا که طوفانت می‌پیچد

پشت جفت کفشهایت

جفت جورابها

و جفت دستهایت

که برده‌ای...

منقرض می‌شوم

با لکه‌های شب مانده‌ی لیوانم

که بی‌جفت

می‌خواهیم بودنت را پنهان کنیم.

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

خون بس

مردی را غلاف کن این بار

بگذار

           این تکه ی آسمان صاف بماند

مگذار

این بار

عروس را به تحفه ی برادری کشی

کِل بکشند

 

بیا تا کسی حواسش نیست

بی صدا

آشتی کنیم

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :