مثل همین یخ ها

روی زبانم

مدام اسمت می لغزد و مورمورم می شود

صندلی را سرپای آمدنت نگاه داشته ام

دستم هنوز تکان سلام اول را دارد

و یخ ها توی لیوان

دور اسمت

مدام می چرخند

برگرد به این منظومه

تا دو جرعه دیگر

خورشید هم دورم می چرخد

داغ می شویم

زمین می ایستد و

 دریا غرق می شود

پیش از آنکه تو بی هوا ساحل را سربکشی

                         و توهم دریا غرقت کند

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

 

دریا خیس نیست

بلواری ست پر از دود

چراغ...

مثل لاکپشت ها نفس می کشم

سنگین

مثل سنجاقک ها عاشقم می شوند

و مثل کلاغ های تجریش

به طرز غریبی زنده می مانم

بعد از هر مرگ

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳٩٠
تگ ها :