پیاده رو

خط های فراموشی

سفید

سفید

زیر ماشین می روند

تاریک می شوند

تمام چراغ ها برای فرار سبزند

می ایستم اما

کنار...

 خطی بنفش

 می شکافد سیاهی شهر را...

می ایستم

و تو پشت هم تکرار می شوی

رنگ به رنگ

روی خط عطرت

که عابری بی خیال از کنارم

پیاده رو را با آن نقاشی می کند

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

 

گل بهی که می پیچد

به خاکی صورتت

ابر و باد که می شود

فصل ها می تنند به هم.

می افتم به سرمای دستها

بادبرف فقط تو را می برد

و شرجی

مثل ماری می پیچد دور گلویم.

تمام سال

می شوم حسرت یک بعد از ظهر ناکام

در چشم می مانی و دور

بادبادکی گیر کرده به سیم های برق



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :