گاو

تو زاهد 

بست نشسته میان معبدی آجری

با دیوارهای چین

من اما میان میدان

با دو نیزه بر پشتم

میان حوریان قدسی ات که سیگار به لب

با پرچم های سرخشان

سر می دوانندم

من خسته ام

و پرچم های سفیدم را گم کرده ام

بخار از سرم بلند می شود

و هیبتم در هر پیچ روی پاهای نازکم سر می خورد

 فرشتگانت لا به لای دود

دندانهایشان را نشانم می دهند

ماه کامل است

این بار

از هند 

گرد سرخ بیاور

بودنت را بر پیشانی سفیدی ام انگشت بزن

زرد تر از دیوارهای آجری

گاوی ست زخمی

که

بر ماه ماغ می کشد.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

خرداد

بگذار سر بگذارم

بر سردی این خیابان

و گوش بچسبانم به بادهای سالی که

چهارراه را در هلهله می رقصاند

بگذار کورمال کورمال

سر بگذارم

به خیابان سالی که نگاهمان را

هنوزخاک نکرده بود

من دیگر از  این قتل گاه  نمی ترسم

 صدای نفس هایمان را دارد

ورم های خیابان هاش.

بگذار بخوابم کنار این چهارراه سکون

برگردم به تقویمی که سراسر سرخ نبود

باد می آمد

و دردهامان

داغ بود

هنوز گفتن داشت.

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

 

تو

یاد من

که چقدر خوشبخت می بودم

من

پیچیده به دردی که

داغی این چای نیست

گرمای هوا نیست

بی وقتی نیست

تو

مبهوت به این همه قیژ قیژ لولاهایم

من

باز

یاد تو

که چقدر خوشبخت می بودم

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :