زندگی آن پایین

پشت هم می گذرد

زرد...آبی...سبز...سرخ

تو مثل پل عابری

بالا...امن

مرگ است

روزی که می افتم

      از چشمهایت

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

آشنایی زدایی

چشم چشم را نمی بیند

هوا آلوده است

و آسمان

از همین بالای پیاده رو سیاه شده

ماسک زده ای

می شناسمت از هزار شناسه

تو اما نمی دانم

لبخند می زنی؟

سلام می دهی؟

لبت را می گزی؟

فقط چشم هایت ...

که آن هم

چشم چشم را نمی بیند

رد می شوم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

رجز

اینقدر مصمم

محکم

کمر به ویرانی کدام به خیالت آبادی بسته ای؟

دست هایم

سراسر متروکند.

این ارتش بازوهایت

که دژ کشیده اند دور نگاهت

دارند

برای کدام بام شکسته شانه هایم شاخ می کشند؟

دشمنی که پناه می برد

به ارتشت

جنگ را بی آغاز باخته

آتش بینداز به این قلعه

بگذار بسوزند

شانه هایم...

دستهایم....

دشمن شاد شو!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :