زنی

با عطر سرخ

سیگار می کشد

با موهایی بلوند و

چشمهایی چند رنگ...

 زنان از چشم زخم

دور پیله هاشان می لرزند

و بچه هاشان را زیر چادر هایشان پنهان می کنند

در من زنی

بی تفاوت

با لبهایش که بوی سرخ سیگار می دهد

حلقه حلقه دود می شود

لبخند می زند

و هر شب

بچه اش سقط می شود

در من زنی

بی تفاوت

درد می کشد.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

واهی

نمی دانی اما

یک بعد از ظهر بی خیال

چنان پیامبری میان روزهایت

کوچ می دهد

که حتی چراغ ها هم تقسیم می شوند

به بعد از

ظهر

و قبل از تاریخ

من ایمان دارم به این خیابان

 به زمان که ایستاده

 و بعد از آن

فقط مرور شده ام

میان روزها...

ظهور می کنند

عصرهای آن سالها

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :