وا می روند.

ترسناکند آدمهای روز به روز

کوتاه شده

خودم را جمع می کنم

در هر سلام

در هر مستقیم آقا؟

در هر گران است...نمی خواهم

سر هم می کنم

سر هم می کنیم

خودمان را

هر روز

و خیابان ها و چراغ ها نشان مانده اند

که روزی ما

که روزی سرخوشی.

ترسناکند

لب های  پر لرزشم

که یادم نیست اما انگار روزی

لبخند،

دل،

من.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

 

عسلت بوی خون می دهد

وقتی

هیبتت را نمی توانی خم کنی

زیر دود کندو

چادرت را به دندان بگیر

درد بکش

سرباز نو بزا

و بمیر



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها :