درد را

نمی توانم که نشانت دهم

درد

هزار بار  تای آستین تابستانی توست

که جا مانده در سرما

طعم تمام بهار است

وقتی در زمستان گمت کرده باشم

درد،

دوست داشتنت است

وقتی

محو می شود

و آدم ها از پشتش

بی خیال رد می شوند

سر تکان می دهند

سلام می کنند.

بی رنگ است

درد

نمی توانم که نشانت دهم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

 

هیچ کس نمی داند

پرهیبی که می رقصد

خیابان به خیابان

ابر به ابر

چطور باید ببلعد سنگینی اش را

تا آخر روز؟

پاگرد نیست

ساحل است

اینطور که نهنگ نهنگ

هرشب

پا می کشم بر پله ها

می میرم

قبل از در

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :