بگذار از تو

افسانه ای بسازم

به معیار نیمه شب.

روی می گردانی و

نگاهت

جا می ماند

روی پله پله انگشتهایم

چشم هایت حرام می شود بر دیوار

چشم بگذار

لبهایم پنهان می شوند

پشت سیاهی چادر

آواری که می ریزد را رعد بگیر

برق بزن

دور شو

گم شو در بلندای ستون های روزنامه

در هوار جارچی ها

پشت چراغ های قرمز

هی شاهزاده

کفش آن نگاه

دیگر

پای چشم هیچ دختری نمی نشیند.

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :

 

آرام !

رولکم

آرام! حیوان

می بینم هیبتت را

که چطور جمع شده 

سر نکوب

آرام

خشم ات است این بخارهای هر نفس

میله میله

دنده دنده

پوستت شده این قفس

نمی توانی که رم

نمی توانی که فرار

...

زخم نزن حیوان

آرام بگیر

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :