سرهنگی هزارساله ام

که مدام از شکوه هنگ سواره می گویم

از تو که هزار سال پیش

فرمان آتش دادی

و من هزار بار زیباتر بودم

نوه ها فقط لبخند می زنند

من مرزهایم را سخت می گیرم

روزهایم را روی هم می چینم

و می ترسم از لبخندها

از مبادا که بوده نبوده ای

از ردی که بر این خاک نیست

 

نیستی

و جنگ من

انگار

سالهاست که تمام شده

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

جستجو

تنگ تر می شود نفس

بی چشم و رو خیابان ها

پنهانت می کنند

و پرچم های شادی پل

در باد سینه می گیرند

تابستان ورم می کند

زیر پاهایم

روی دنگ دنگ پله های آهنی

پله ها هرکدام قاتل اند

چرا من به قتل فکر می کنم؟

به چادر های سیاه

 آن پایین

که حتما تو را زیرشان جا داده اند

حبس می کنم تمام شهر را در سینه ام

بالهایت را قرض بده !

می خواهم غرق شوم

از این هزار توی گم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :