هنگامه

دروغ نیست

امروز

حتی اگر در هیچ تقویمی نشانش نکرده‌ای

حتی اگر برای فریفتنم آمده‌ای

تمام این لحظه‌ها

تو را به آغوش‌های دیگر تیک تاک کرده این ساعت

بگذار

روی عقربه‌های جلادش بخوابد

تو را آورده این به خواب رفته.

تو اینجایی

دروغ نیست پوستت

خط چشمت که بر دست‌هایم مانده

آغوشت

که بوی هلهله می‌دهد

برای فریفتنم آمده‌ای؟

بیا جای نبودن‌هات را نشانت بدهم

بیا کبودی‌ها را ببوس

مگر نه که برای فریفتنم آمده‌ای؟

دست‌ها،همین دو دستی که برداشتی از سر روزها

همین خنده خنده دلبری

نه تمامت

همین که برگشته کافیست

تا بگذارم

فکر کنند

برای فریفتنم آمده‌ای.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

سیاه

هیچ چیز کم نمی‌کند

از سیاهی سایه‌ای

که بر زمین بیداری می‌کشد

که سرگردان پناه می‌گیرد

میان روزنامه‌ها

بیهوده‌ها...

و غرق نمی‌شود

غرق نمی‌شود

قتل بزرگی ست

عمود ماندن

وقتی

 زنده زنده

گورت را به دوش می‌کشی

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :