ماندن

فرار

قفس را بزرگ تر می کند

مرگ قفس را گورستان.

تمام خشمم را به تماشای عموم می گذارم

حالا که دهانت را

زیر لبخند بسته اند

با تمام چشمهایت غرش کن.

دیگر

تمام رگ ها می بَرندمان

به آنجا

آنجا که شکوهی را

از ترس قفس

زنده خاک کرده ایم

با یال و کوپالش

که مبادا فرار

که مبادا مرگ...

که حالا سرگشتگی

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

پوچ

من

از شب خنده های تو

تا صبح تنهایی

هزار پرنده کوچ داده ام

قفسی خالی ام

با وهم صدای کبوترهایی که نیستند 

پشت پنجره ای که نیستم پشتش

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :