رفته

 صدای باران را برایم خیس می‌کنند این پنجره‌ها

تابستان نمی شناسند

نگاه می‌دزدم از تمام پرده های در باد

که سیلی می زنند

روزهایی را 

که تو

پشت همین پنجره‌ها خندیده‌ای

دست تکان داده‌ای

گریه کرده‌ای.

کاش فرق رنگ‌ها را می دانستم

تا هر روز سبز و آبی نشود یادت

پشت تور توری‌های در باد

و آخرین پیراهنت ندانم

کدام روز بود

پشت خمیازه‌ی بی اعتنای صبح

که دست تکان می‌دادی...

باران می آمد؟

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

دیوانه زمین

چنان بی‌چشم

خشمگینم

که دشنام

 بی‌وزن است.

چنان واژه دور است از این روزها

که زمان

با زبانی غریب می‌گذرد

لال است زمین

و من سلام صبح را

در قاره‌ای دیگر پنهان کرده‌ام

برای آسمانی دیگر

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :