حرف که می زنی

می‌گویم سلام

می‌گویی خاک گلدان‌ها را باید عوض کنی

می‌گویم روزها کوتاه‌تر شده‌اند

می‌گویی بلند شده‌اند موهات

می‌گویم تازه رفته بودم...

می‌گویی وقت نمی‌کنی که...

می گویم

می گویی

می گویم

می گویی

و شب

خونین هرکدام برمی‌گردیم و زخم‌هایمان را می‌لیسیم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

ماهی

عادت کرده‌ام به نخندیدن

به فراموشکاری

و ادای آدم بودن درآوردن

کنار دلقک‌ماهی‌های سرخ و سیاه

.

دلتنگ چیزی می‌شوم که یادم نمی‌آید

جواب بوسه را با تشکر می‌دهم

سر می‌خورم ته آب

ماهی‌ها

ممکن است به هفت‌سین بعد نکشند

.

من تو را

پیش از

پیش آمدن

فراموش کرده‌ام

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

که خوب نمی شود دیگر

چقدر ارزشش را نداشت

آن تکه‌ای را که جا گذاشتم در انارهای کال‌سوخته‌ی شهرم

چقدر ریز است

بزرگی حسرتی که مرا بی لبخند تو کرد

من زنده‌ام

بی تکه‌هایم

بی‌خنده‌هایت

و چشم‌هایم

بی‌حواس  که می شوند

کویر می کاوند

دنبال آب.

چشم‌هایم هنوز به تکه‌هایم است

بی حواس زنده بودن که می‌شوم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :