نگاه می کنم

به ساعتی که به پیشانی ام بوده سالها

به دستهایی که رفته اند

و رویاهایی که دیگر

از پیشانی ام گذشته اند

می ترسم

وقتی که می بینم

تمام من بوده این که

هر بار

تکه ای از من را میخ کرده به دیوار خوابهایم

و من

بی من

بیداری کشیده ام

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :