انتهای بن بست را

به بعدا بی انداز

به بی چارگی.

جای انگشتهایم 

مبادا

بر دیوار، بر چشم، بر صدایت...

پاهایم که سست شد

بیا و لبخند را از موهایم بردار

بیاویز به صورتت

نباید شناسایی شویم.

من

تمام حرفها را می ریزم سر راه

تو فرار کن.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :

 

وا می روند.

ترسناکند آدمهای روز به روز

کوتاه شده

خودم را جمع می کنم

در هر سلام

در هر مستقیم آقا؟

در هر گران است...نمی خواهم

سر هم می کنم

سر هم می کنیم

خودمان را

هر روز

و خیابان ها و چراغ ها نشان مانده اند

که روزی ما

که روزی سرخوشی.

ترسناکند

لب های  پر لرزشم

که یادم نیست اما انگار روزی

لبخند،

دل،

من.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

 

عسلت بوی خون می دهد

وقتی

هیبتت را نمی توانی خم کنی

زیر دود کندو

چادرت را به دندان بگیر

درد بکش

سرباز نو بزا

و بمیر



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

 

اگر تمام خواب را زندگی کرده باشم

اگر بیداری کرده باشم تمام این خواب ها را

تو کدام سوی کابوس نیستی؟

دیوارهایی که چهارسویم کرده اند

کجای خواب بیدار می شوند؟

هر چشم که باز  کنم به پنجره

آتش می افتد به خواب

تو افتاده ای پشت در

و من هیچ گاه بیدار نمی شوم



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :

 

سرهنگی هزارساله ام

که مدام از شکوه هنگ سواره می گویم

از تو که هزار سال پیش

فرمان آتش دادی

و من هزار بار زیباتر بودم

نوه ها فقط لبخند می زنند

من مرزهایم را سخت می گیرم

روزهایم را روی هم می چینم

و می ترسم از لبخندها

از مبادا که بوده نبوده ای

از ردی که بر این خاک نیست

 

نیستی

و جنگ من

انگار

سالهاست که تمام شده

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

جستجو

تنگ تر می شود نفس

بی چشم و رو خیابان ها

پنهانت می کنند

و پرچم های شادی پل

در باد سینه می گیرند

تابستان ورم می کند

زیر پاهایم

روی دنگ دنگ پله های آهنی

پله ها هرکدام قاتل اند

چرا من به قتل فکر می کنم؟

به چادر های سیاه

 آن پایین

که حتما تو را زیرشان جا داده اند

حبس می کنم تمام شهر را در سینه ام

بالهایت را قرض بده !

می خواهم غرق شوم

از این هزار توی گم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

 

نامه به پایان نرسیده رفته‌ام

تکه‌ای از من را برایت کاشته‌ام

کنار قاب دانش‌آموختگی‌هایمان.

پشت این پنجره

هنوز آفتاب سالی ست 

که کارگرها این ساختمان را نکاشته بودند

 جنین خورشید شو باز

روی خط کاشی های خاکستری

بگذار خیال باغ‌های نارنجی پرتقال

با بوی صبح‌گاهی گل و علف

در ته مغزت ماغ بکشد

ویادت برود

صبح‌های ماسیده و خاکی خیابان نواب را

حالا که مانده‌ای

 و لبخند را پای قرارداد اجاره

با رهن داده‌ای

نامه‌ تمام نشده رفته‌ام...

تمام شده‌.....

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :

 

بگذار از تو

افسانه ای بسازم

به معیار نیمه شب.

روی می گردانی و

نگاهت

جا می ماند

روی پله پله انگشتهایم

چشم هایت حرام می شود بر دیوار

چشم بگذار

لبهایم پنهان می شوند

پشت سیاهی چادر

آواری که می ریزد را رعد بگیر

برق بزن

دور شو

گم شو در بلندای ستون های روزنامه

در هوار جارچی ها

پشت چراغ های قرمز

هی شاهزاده

کفش آن نگاه

دیگر

پای چشم هیچ دختری نمی نشیند.

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :

 

آرام !

رولکم

آرام! حیوان

می بینم هیبتت را

که چطور جمع شده 

سر نکوب

آرام

خشم ات است این بخارهای هر نفس

میله میله

دنده دنده

پوستت شده این قفس

نمی توانی که رم

نمی توانی که فرار

...

زخم نزن حیوان

آرام بگیر

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :

 

درد را

نمی توانم که نشانت دهم

درد

هزار بار  تای آستین تابستانی توست

که جا مانده در سرما

طعم تمام بهار است

وقتی در زمستان گمت کرده باشم

درد،

دوست داشتنت است

وقتی

محو می شود

و آدم ها از پشتش

بی خیال رد می شوند

سر تکان می دهند

سلام می کنند.

بی رنگ است

درد

نمی توانم که نشانت دهم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

 

هیچ کس نمی داند

پرهیبی که می رقصد

خیابان به خیابان

ابر به ابر

چطور باید ببلعد سنگینی اش را

تا آخر روز؟

پاگرد نیست

ساحل است

اینطور که نهنگ نهنگ

هرشب

پا می کشم بر پله ها

می میرم

قبل از در

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

 

تیک تاک

گاهی

ساعت نیست

قدمهایت است

که پاریس را به تهران می آورد

رنگ پا

زیر مشکی نازک.

تیک تاک

گاهی بمب است

با چاشنی فلفل

سرخ

که ظریف پر می کند

نقطه چین لبهایت را

تیک تاک

گاهی

صدا ندارد

دو سیم چند رنگ است

که باد بی هوا

به هم وصل می کند

روی صورتت.

تیک تاک همیشه

ساعت نیست

زمان گاهی

منفجر می شود

 

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

پیاده رو

خط های فراموشی

سفید

سفید

زیر ماشین می روند

تاریک می شوند

تمام چراغ ها برای فرار سبزند

می ایستم اما

کنار...

 خطی بنفش

 می شکافد سیاهی شهر را...

می ایستم

و تو پشت هم تکرار می شوی

رنگ به رنگ

روی خط عطرت

که عابری بی خیال از کنارم

پیاده رو را با آن نقاشی می کند

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

 

گل بهی که می پیچد

به خاکی صورتت

ابر و باد که می شود

فصل ها می تنند به هم.

می افتم به سرمای دستها

بادبرف فقط تو را می برد

و شرجی

مثل ماری می پیچد دور گلویم.

تمام سال

می شوم حسرت یک بعد از ظهر ناکام

در چشم می مانی و دور

بادبادکی گیر کرده به سیم های برق



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

 

مثل همین یخ ها

روی زبانم

مدام اسمت می لغزد و مورمورم می شود

صندلی را سرپای آمدنت نگاه داشته ام

دستم هنوز تکان سلام اول را دارد

و یخ ها توی لیوان

دور اسمت

مدام می چرخند

برگرد به این منظومه

تا دو جرعه دیگر

خورشید هم دورم می چرخد

داغ می شویم

زمین می ایستد و

 دریا غرق می شود

پیش از آنکه تو بی هوا ساحل را سربکشی

                         و توهم دریا غرقت کند

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

 

دریا خیس نیست

بلواری ست پر از دود

چراغ...

مثل لاکپشت ها نفس می کشم

سنگین

مثل سنجاقک ها عاشقم می شوند

و مثل کلاغ های تجریش

به طرز غریبی زنده می مانم

بعد از هر مرگ

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

ناساز

اینجا که ریز می رود روی سیم ها

چین های کنار چشمهات

وقتی می خندی.

بم می شود

نیم صورت تاریکت 

    زیر چراغ های ولیعصر

بالا  بالا

اوج که می شود

 سینه ات قلبت

بالا و پایین

و نرم که می شود

محو که می شود

دستت است می خزد پشتش

در قاب

نت ها روی اندامت

برایم می نوازند

من هیچ از موسیقی نمی دانم

نمی دانستم

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

تب شویه

جا مانده از زنگ زنگ شترها

صحرا می شوم

داغ

سوت می کشند صاد ها

و پرهیب هایی سایه وار

سجده می کنند کج کج نگاهم را

حنانه می شوم

خیالت زیور می بندد به گم گشتگی ام

به مسلخ می روم

کوران می شود...برفدانه ای نو می شوی

آب می شوی

سرد می شوم

آرام می گیرم در  سلام های آخر

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

عکس

زمین آهسته شود

زمان آهسته تر

تو بچسبی تا ابد بر درگاه

بخندی

قدمهای من عکس بگیرد این لحظه را

کند ...سنگین

بخندم به ریش دنیا

به

 موج ها

طوفان ها

نگاه هایی که کند مانده اند

تا ثبت کنند

 ناگهانِ یک لحظه

                          بعد را

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

فارسی بخند

...نمی دانم وقتی چیزی را می فهمی شروع ماجراست یا همه چیز تمام شده.

یک چیزی ام می شود....

فارسی بخند

 

مجموعه داستان کوتاه

سپیده سیاوشی

نشرقطره 

جایزه هوشنگ گلشیری- دوره دوازدهم- اسفند 1391

.

نگاهی به "فارسی بخند" - مجمع دیوانگان

 باران زبان ریز و برف گنگ- روزنامه شرق، مرتضا کربلایی لو

یادداشتی بر مجموعه داستان "فارسی بخند"- آنیتا یارمحمدی

درباره فارسی بخند- علی چنگیزی 

درباره کتاب فارسی بخند- نسرین قربانی

فارسی بخند- داوود آتش بیک

نگاهی به مجموعه داستان فارسی بخند- فرهیختگان، علی چنگیزی

مروری چند بر رابطه: یادداشتی بر "فارسی بخند"-نشریه نواک، رضا فکری 

بازگشت به زادو بوم- فرهیختگان، میترا الیاتی

چرا برف صدا ندارد؟- فرهیختگان،کاوه فولادی نسب

زنان وامانده، زنان بی قید- روزنامه اعتماد، نرگس مقدسیان

 کدام پل در کجای جهان؟- روزنامه قانون، سعید احمدی پویا

 برف و سمفونی ابری-روزنامه اعتماد، پدرام رضایی زاده

پس فارسی بخند- روزآنلاین، کسری رحیمی

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →