به روايتی...

می آيی

می گزی پوست گوزن دستکشت را

می گويی : می دانی !؟....می خواهم شوهر بکنم

خوب بکن...

فکر کردی می ميرم....

   اين سايه روشن از يه ترجمه قديمی رو کنار اصل شعر  بذاری خدا می دونه چقدر شبيه باشه...

اُه... ماياکوفسکی بيچاره...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۸ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :