تو نفس می کشی .

بلند.

آنقدر بلند که برف پاک کن ها می ایستند و

قلبم هی پر رنگ می شود و کمرنگ

می چسبد به پنجره.

من چشمم به تمام نقره ای های متالیک.

نمی خوانم دیگر حرف پلاکت را

نگاهت را ...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :