من لبخندم را کشیده بودم به تنت

از این سر میدان تا چهار راه که کج می شد گوشه ی لبم

روی لبهایم بند بازی می کردی

و من هی می خندیدم که زمین

نخوردت.

حالا

 آسمان آنقدر بزرگ شده که

چانه ام مدام می لرزد و

کج می زنم...

لبم دیگر میدان را نگه نمی دارد

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :