زمان شنی

بر می گردم

همه روزها بوی دریا می گیرند

وارو...

 اسمت  از تنگی گلویم

سر می خورد و

بالا نمی آید

                       جانم...

هنوز رفتنت گود است روی چشمهایم

می بینی؟

دیگر چیزی نمانده

روی همان ساعت دوباره

وارو می شوم

باز می مانی و روزهایم

شره می کنند

برای تمام نشدن است این بغض.

  

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :