نوستالج

دیر نیست

اما گذشته دیگر

خوابهایم هنوز حوالی ساعت

فلکه می زد

و صبح قطار هنوز

تلق تلق ماسیده ی یک ایستگاه دیگر بود

که بوی خاک تا اتوبوس های ساحلی کشاندم

دیر نیست...

هنوز هم برای آغوش رود کوچکم

هنوز هم بلندای طاق پل گردن می خواهد

و

هنوز ریه هایم اول بهار از شرجی جوانه می زنند

نه...دیر نیست

اما گذشته دیگر.

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :