دژاوو

همین روزهاست که تصادفن شوم

سر پیچ کوچه ای

که "اوه..ببخشید!"

بال بزنم و دست بدهم

با کتاب هایی که از پیاده رو پر می زنند.

تو همین طور بمانی توی چشمهایم

تا آن سمت خیابان

که چقدر آشناست

این دست که پیش از دستگیره تاکسی

دسته مویش را هل می دهد زیر روسری،

این لبخند،

دیده باشی

حتی این برگ را که می افتد میان این مراسم

قبلن.

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :