سرخورده

سر ميز شام نشسته ای ٬ آرام و دلپذير٬ تلفن زنگ می زند٬گوشی را بر می داری ٬ سعی می کنی  نشان ندهی دهانت پر است٬ آقايی خيلی مؤدب احوالپرسی می کند می گويد از همکاران زنت است و می خواهد گوشی را به او بدهی .آنقدر مجذوب لحن جدی اش می شوی که بدون هيچ پرسشی گوشی را به همسرت می دهی و همينطور که شام می خوری زير چشمی نگاهش می کنی٬يادت هست که بعد از تلفنش با لبخندی اين روشنفکريت را حتماً گوشزد کنی...

اول سرخ می شود و با بهت نگاهت می کند٬بعد گوشی را قطع می کند و روی ميز می کوبد و می گويد  آن آقا يک مزاحم بوده که در همين چند ثانيه کلی فحش رکيک داده و به پخمگی تو خيلی چندش آور خنديده...

دستپاچه می شوی ٬ بعد عصبانی و بعد عصبانی تر ٬توی دلت فحش می دهی و پشت هم تصميم های احمقانه می گيری...آخرموقعی که همسرت بی صدا ظرفهای شام را می شويد سرت را زیر پتو می کنی ٬بالش را گاز می گيری و زار می زنی...     

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :