از آن بالا...

همين جوری پذيرفته بودمش.صبحها تختم را مرتب می کرد٬صبحانه را آماده می کرد٬اتاق را جمع و جور می کرد٬ گاه گاهی هم حرف می زد .از پنجره آمده بود. يک شب که می خواستم بخوابم . پنجره را باز کرده بودم. برگشته بودم دراز بکشم که جلويم سبز شد. گفت همسايه طبقه بالاست و همانجا زير پنجره دراز کشيد . تا صبح نگاهش کرده بودم . خوابم نبرده بود. بعدها گفت که می خواسته خودش را از طبقه هفتم به پايين پرت کند که به سايه بان اتاق من گير کرده و آرام خزيده توی اتاق.

   هنوز هم گاه گاهی ار پنجره اتاق به بالا نگاه می کنم٬ آخرين طبقه از ساختمانی شش طبقه...چاره ای نداشتم ...همين جوری پذيرفته بودمش.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :