آخر بیدار می شوم

و

می بینم هستی

بی که دنبالت بگردم.

برایت از نبودن هایت می گویم

 تو گوش می دهی

می خندی به شلختگی ام

شام دست نخورده را

با آشغال های شبهای گذشته دم در می گذاری

و

یک بی خیال می دهی به کابوسم .

روزهای زیادی مانده

بیدار می شوم .

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :