طمع است

خواستنت

بیش از این...

وقتی  هر شب  اینجا نشسته ای و آفتاب

گرد و خاک را بر باریکه نور صورتت می رقصاند

صدایت نیست فقط

خودت که هستی

نگاهت که هست

لبخندت هم...

می شود کوچ کرد به دنیای بی صدای خوابها.

بودنت وقتی هست

خوابها بیداری اند

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :