بی زمان بی من

خواب سالهای نبودنم فرار می کند

و نبش آجری تمام خیابان ها

منتظر رسیدنم

نفس نفس می زند

ابر می شود

و چاله های خیابان انقلاب

پررنگ تر از همیشه خیس می شوند

خراب می شوند...ویران می شوند

من

نگران سالهای آمدنم

تمام خیابان را توی جیبهایم جا می دهم

یقه ام را بالا می دهم

و ناشناس راه می روم

نیمه ام سال ها مانده تا من

با دختران پاشنه بلند قدم می زند

زلف بر باد مده سوت می زند

از من ساعت می پرسد

و من

به باد می دهم

 

نبش تمام خیابان ها صدای نفس نفس می آید

و از نگاه آجرها می شود فهمید مردی که سوت می زند

در کدام خیابان مانده به من خواهد پیچید

 

برمی گردم

 

نیمه ام توی آن سالها مانده

بی پاشنه قدم می زند دیگر

تکه هایی از خیابان در جیبهایم

لای دستمال کاغذی های گریه

پودر می شود...

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :