حبس

نمی توانم بخوابم

زیر نور چراغ های خیابانی که درونم کشیده اند

و نگهبانهاش گاه و بی گاه سوت می کشند

                                  به نفس کشیدنم

نمی توانم بخوابم

در رقص برف زیر نور چراغهای خیابانی که ته ندارد

و صدای قیژ قیژ قدمبرفهاش رمز شب است

سرباز!

برجک نگهبانی ات را از روی چشمهایم بردار

پوکه های دم و بازدمم را بردار

همین سیمهای خاردار که هوا را گیر انداخته اند

بس است

تا این خیابان

با چراغهای همیشه روشنش

با نگهبانهای سرمازده اش

تا هرکجای بیداری با من بیاید

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :