گاو

تو زاهد 

بست نشسته میان معبدی آجری

با دیوارهای چین

من اما میان میدان

با دو نیزه بر پشتم

میان حوریان قدسی ات که سیگار به لب

با پرچم های سرخشان

سر می دوانندم

من خسته ام

و پرچم های سفیدم را گم کرده ام

بخار از سرم بلند می شود

و هیبتم در هر پیچ روی پاهای نازکم سر می خورد

 فرشتگانت لا به لای دود

دندانهایشان را نشانم می دهند

ماه کامل است

این بار

از هند 

گرد سرخ بیاور

بودنت را بر پیشانی سفیدی ام انگشت بزن

زرد تر از دیوارهای آجری

گاوی ست زخمی

که

بر ماه ماغ می کشد.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :