ريگرت

عصرهای سی سالگيت دختری بيست ساله بود ٬كه برايت كتاب می آورد...با چاي...قهوه ای چشمهايش را می ديدی كه چطور می لرزيد...با دستهاش...و باز هم برايش منطق می خواندی

حالا...غروب های پنجاه سالگيت را دختری ده ساله پر می كند كه«..پدرم گفت اگر تنهاييد می توانيد شام را با ما ميل كنيد...» ...با كمال ادب...«مثل هر شب» را نمی گويد....قهوه ای چشمانش كه صاف نگاهت می كند٬دلت را می لرزاند....می بينی چقدر كتاب می خواهی و پسری سی ساله كه صاف توی گوشش بزني...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٤
تگ ها :