رجز

اینقدر مصمم

محکم

کمر به ویرانی کدام به خیالت آبادی بسته ای؟

دست هایم

سراسر متروکند.

این ارتش بازوهایت

که دژ کشیده اند دور نگاهت

دارند

برای کدام بام شکسته شانه هایم شاخ می کشند؟

دشمنی که پناه می برد

به ارتشت

جنگ را بی آغاز باخته

آتش بینداز به این قلعه

بگذار بسوزند

شانه هایم...

دستهایم....

دشمن شاد شو!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :