تب شویه

جا مانده از زنگ زنگ شترها

صحرا می شوم

داغ

سوت می کشند صاد ها

و پرهیب هایی سایه وار

سجده می کنند کج کج نگاهم را

حنانه می شوم

خیالت زیور می بندد به گم گشتگی ام

به مسلخ می روم

کوران می شود...برفدانه ای نو می شوی

آب می شوی

سرد می شوم

آرام می گیرم در  سلام های آخر

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :