گل بهی که می پیچد

به خاکی صورتت

ابر و باد که می شود

فصل ها می تنند به هم.

می افتم به سرمای دستها

بادبرف فقط تو را می برد

و شرجی

مثل ماری می پیچد دور گلویم.

تمام سال

می شوم حسرت یک بعد از ظهر ناکام

در چشم می مانی و دور

بادبادکی گیر کرده به سیم های برق



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :